درد شكفتن (يادآوري عظمت من و تو )

+ دستور العملي براي تقسيم زمان

چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 ساعت 12:27 عصر

بسم الله الحكيم


دوستان همراهم، سلام


براي اينكه از وقتمون بهترين استفاده ي ممكن رو ببريم و روز پر بركتي داشته باشيم بايد وقتمون رو به چند قسمت تقسيم كنيم و يه چيزايي رو حتما تو اين برنامه بگنجونيم .
به يه حديث قابل تامل از رسول اكرم ( ص) توجه كنيد :

پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد :
بر شخص خردمندي كه مغلوب و مقهور نگشته است و سرگرم دنيا طلبي نشده است سزاوار است كه ساعات خود را تقسيم کند ، ساعتي را به مناجات با پروردگارشش بگذراند و در ساعتي از نفس خود حساب کشد و در ساعتي به نيکويي هايي که خداوند به او نموده است انديشه کند و ساعتي را به بهره بردن نفسش از حلال خلوت کند زيرا اين ساعات ياري گر بقيه ي ساعات است و دلها را نيرويي تازه مي بخشد و جديت در کار را در پي دارد و دلهارا فارغ و آسوده مي سازد .


البته منظور از حديث اين نيست كه تمام روز رو به اين كارها اختصاص دهيد، چون شما  هم بايد به كارها و وظايف ديگري كه داريد برسيد اما ثمره همه اونها در مراعات كردن اين اموره.مثل سفره‌اي كه اگه آب و نون روش نباشه حتما كم داره گرچه غذاهاي ديگه هم خيلي خوبه باشه
بهتون اطمينان ميدم که اگر روزتون رو با توجه به فرمايشات رسول اکرم تنظيم کنيد حتما بعد از يه مدت رشد و کمال  رو در شخصيتتون احساس خواهيد کرد .
مهم نيست که در چه ساعتي به چه کاري بپردازيد گر چه برخي از ساعات به برخي ديگه فضيلت داره مثلا صبح براي عبادت بهتره . اما مهم اينه که شما اين برنامه رو در طول روز انجام بديد .
.........................................
پي نوشت : تا اطلاع ثانوي به دليل مشغله  متاسفانه فرصت مشاوره دادن ندارم.
ببخشيد


نوشته شده توسط : برادرت حسن

نظرات ديگران [ نظر]


+ معامله با زمان!

جمعه 30 فروردين 1387 ساعت 5:37 عصر

بسم الله الحكيم



اميرالمومنين فرمود:
شب و روز در تو عمل ميكنند، پس توهم در آنها عمل كن،
و ازتوميگيرند، پس توهم از آنها بگير!
توضيح :
گذشت زمان دنيا را كهنه،عمرها را كوتاه،
وانسانها را پير ميكنه
درواقع ما به نوعي درحال معامله با « زمان » هستيم
زمان، پيوسته عمروفرصت وجواني وشادابي وقواي جسمي رو
از ما ميگيره ولي چه مي ده؟
اگرما هوشيارنباشيم:« هيچ » !!!
ولي اگرمتوجه وبيدارباشيم ، درمقابل سرمايه اي كه ميديم،
چيزي دريافت ميكنيم
دريغ است كه ما «عمر» بديم ولي « سعادت » نگيريم !
« جواني » را بديم، ولي دانش و تجربه نيندوزيم
قواي جسمي وتوانائي فكري وبدني ما صرف بشه،
ولي براي آتيه خويش، كاميابي رو ذخيره نكنيم
ما پيوسته رو به كاهشيم ، مثل شمعي كه ميسوزه ،
مثل يخي كه آب ميشه يا آبي كه به زمين فروميره
اين ، كار و عمل و تاثير گذاري  شب و روز در ماست
ولي ما چه تا ثيري درشب و روز و زمان ميذاريم؟؟؟
آيا آنچه روزگار از ما ميگيره، در مقابل ما هم چيزي ميگيريم؟
اگر از اين « بازار» وا ز اين داد وستد ،
تهي دست باز گرديم
زيانكاريم
............................... پي نوشت ....................................
با عرض شرمندگي به علت مشغله و گرفتاري  تا اطلاع ثانوي از دادن مشاوره معذورم ، برام دعا كنيد .


نوشته شده توسط : برادرت حسن

نظرات ديگران [ نظر]


+ دنيا كجاست ؟

شنبه 17 فروردين 1387 ساعت 5:40 صبح

بسم الله الحكيم
دنيا کجاست ؟ چه جور جائيه ؟
چرا يکي چنان به دنيا چسبيده که موقع جدا شدن و ترک اين دنيا غم و اندوه فراوان همه ي وجودش رو پر مي کنه ولي يکي اينقدر از دنيا بيزاره که دست به خود کشي مي زنه ؟
بالاخره دنيا جاي خوبيه يا جاي بديه ؟ اصلا چرا خدا دنيا رو براي سکونت ما انتخاب کرد ؟
البته خدا بهشت رو براي ما مي خواست ولي ما در عمل نشون داديم که قبل از بهشتي شدن بايد سرد و گرم دنيا رو بچشيم  و يه مراحلي رو پشت سر بگذاريم تا لايق زندگي در بهشت امن الهي بشيم هممون مي دونيم دنيا فانيه ، لذتهاش زود گذره اما چرا بازم اينقدر دنيا رو دوست داريم و به متعلقاتش دل بستيم ؟
من خيلي راجع به اين موضوع فکر کردم ، فهميدم که همه ي اين تصورات غلط به خاطر اينه که نمي دونيم چرا به اين دنيا اومديم؟ چه بايد بکنيم و قراره به کجا بريم ؟ واي که يه طرز فکر غلط چقدر مي تونه ما رو از مسير بندگي خارج کنه .
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
اگه به همين يک سوال ساده جواب بديم راه و هدف خودمون رو پيدا مي کنيم و ديگه بيراهه نمي ريم اما متاسفانه خيلي هامون همين اندازه تفکر رو هم براي سرنوشت و آينده ي خودمون دريغ مي کنيم، ما حقيريم و براي اينکه لايق اون نور عظيم بشيم و شايستگي زندگي در بهشت رو پيدا بکنيم بايد يه هزينه اي بپردازيم و اون هزينه شکستن خودمون و رها شدن از خود پرستي ها و بت پرستي هاست و اين ممکن نميشه مگه با نيروي ايمان که بايد در عمل تجلي پيدا بکنه .
حالا چرا خدا دنيا رو براي اين سير بزرگ و حساس انتخاب کرده ؟
چون در دنيا زمينه ي مناسبي براي حرکت فراهم ميشه دنيا پره از موانع ، سختي ها ، خارها ،  بلا ، حسرت ، مصيبت ، بدبختي و نامردمي ها .... هر کس در مقابل اين ناملايمات صبر پيشه کنه و همچنان بتونه گوهر انسانيتش رو حفظ کنه لياقت استفاده از بهشت الهي رو پيدا مي کنه ، سخته خيلي سخته در اين شرايط نلغزي و هم چنان بتوني انسان بموني يا از پوسته ي حيوانيت رها بشي و گوهر انسانيتت رو در گردن بندگيت متجلي کني . پس قدر فرصتي رو که خدا بهتون داده رو بدونيد و زندگي رو که با همه ي سختي هاش زيباست رو مغتنم بشمريد و يه لحظه هم از حرکت نايستيد و پله پله مقام هاي معنوي رو طي کنيد که اجل هر لحظه ممکنه از راه برسه ، براي مردن عجله نکنيد که زندگي اين دنيا به زودي تموم ميشه اما زندگي اون دنيا ابديه البته اين به اين معني نيست که به دنيا بچسبيد و رهاش نکنيد بلکه دنيا و عمر طولاني رو براي اين بخواهيد که بتونيد به حد نصاب رشد و کمال برسيد .
............................... پي نوشت ....................................
با عرض شرمندگي به علت مشغله و گرفتاري  تا اطلاع ثانوي از دادن مشاوره معذورم ، برام دعا كنيد .


نوشته شده توسط : برادرت حسن

نظرات ديگران [ نظر]


+ من ژاكلينم نه زهرا

جمعه 24 اسفند 1386 ساعت 6:5 صبح




بسم الله الحكيم
همان‌ زمان هم كه مسيحي بودم، نسبت به شهدا ارادت خاصي داشتم... .


اواخرسال 77 بود كه براي سفر به جنوب ثبت نام مي‌كردند. مريم خيلي اصرار كرد كه همراه آن‌ها به منطقه جنگي بروم. به پدر و مادر نگفتم كه سفر زيارتي است. گفتم كه يك سفر سياحتي از طرف مدرسه است. ولي آن‌ها مخالفت كردند. دو روز با آن‌ها قهر كردم و لب به غذا نزدم. ضعف بدني شديدي پيدا كرده بودم. روز 28 اسفند ماه ساعت3 نصف شب بود كه يادم افتاد خوب است دعاي توسل بخوانم. كتاب دعايي را كه داشتم باز كردم و شروع كردم به خواندن. هرچه كه بيش‌تر در دعا غرق مي‌شدم احساس مي‌كردم حالم دارد عوض مي‌شود. نمي‌دانم در كدام قسمت از دعا بود كه خوابم برد. در خواب ديدم كه در بياباني برهوت ايستاده‌ام. دم غروب بود. مردي به طرفم آمد و رو به من گفت: زهرا بيا... بيا... مي‌خواهم چيزي نشانت بدهم. با تعجب گفتم: آقا! ببخشيد... من زهرا نيستم... اسم من ژاكلينه... ولي گوشش بدهكار نبود و مدام مرا زهرا خطاب مي‌كرد. ديدم چاره‌اي نيست. راه افتادم دنبالش. در نقطه‌اي از زمين چاله‌اي بود كه اشاره كرد به آن داخل شوم. گفتم كه اين چاله كوچك است. ولي او گفت دستم را بر زمين بگذارم. سر مي‌خورم و مي‌روم پايين. به خودم جرا‡ت دادم و اين‌كا را كردم. آن پايين جاي خيلي عجيبي بود. يك سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد كه از عكس شهدا نور آبي رنگ مي‌تراويد. آخر آن‌ها هم يك عكس از آقا - آقا سيدعلي خامنه‌اي مولا‌ و سرورم - بود. به عكس‌ها كه نگاه مي‌كردم احساس مي‌كردم دارند با من حرف مي‌زنند ولي من چيزي نمي‌فهميدم، تا اين‌كه رسيدم به عكس آقا. آقا هم شروع كرد به حرف زدن. اين جمله را خوب يادم هست كه گفت: شهدا يك سوزي داشتند كه همين سوزشان آن‌هارا به مقام شهادت رساند. مثل شهيد جهانآرا، همت، باكري و علمدار و... همين كه آقا اسم شهيد علمدار را آورد، پرسيدم كه او كيست؟ چون اسم آن شهدا را شنيده بودم ولي اسم علمدار به گوشم نخورده بود، آقا نگاهي انداخت و گفت: علمدار هماني است كه نزد تو بود، هماني كه ضمانت تو را كرد كه بتواني به جنوب بيايي. به يكباره از خواب پريدم. خيلي آشفته بودم. نمي‌دانستم چه كار كنم. هنگام صبحانه، به پدرم گفتم كه فقط به اين شرط صبحانه مي‌خورم كه بگذاري بروم جنوب. او هم گفت به اين شرط مي‌گذارم بروي كه بار اول و آخرت باشد. خيلي خوشحال شدم، پدرم را خوب مي‌شناسم، او كسي نبود كه به اين سادگي چنين اجازه‌اي بدهد. ساعت 10 صبح بود كه به مريم زنگ زدم و اين مژده را به او هم دادم كه خيلي خوشحال شد. هنگامي كه خواستيم براي سفر ثبت نام كنيم، با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفي كردم. اول فروردين سال 78 بود كه بعد از نماز مغرب و عشا همراه بچه‌هاي بسيجي عازم جنوب شديم. در آن كاروان كسي نمي‌دانست كه من مسيحي هستم جز مريم. در راه به خوابي كه ديده بودم، خيلي فكر كردم. از بچه‌ها درباره شهيد علمدار پرسيدم، ولي كسي چيز زيادي از او نمي‌دانست. وقتي اتوبوس‌ها به حرم امام خميني(ره) رسيدند، از نوارفروشي كه آن‌جا بود سراغ نوار شهيد علمدار را گرفتم كه داشت. هرچه بيش‌تر نوار شهيد سيد مجتبي علمدار را گوش مي‌دادم بيش‌تر متوجه مي‌شدم آقا چي مي‌گفت. در طي ده روز سفري كه به جنوب داشتيم، تازه فهميدم كه اسلا‌م چه دين شيريني است. چقدر قشنگ است. وقتي بچه‌ها نماز جماعت مي‌خواندند من يك كناري مي‌نشستم، زانوهايم را بغل مي‌گرفتم و گريه مي‌كردم. گريه به حال بد خودم، به اين‌كه آن‌ها آدم بودند و من هم آدم. ولي با آنها زمين تا آسمان فرق داشتم. به شلمچه كه رسيديم خيلي با صفا بود. مريم خواهر سه تا شهيد بود. دوتا از برادرهايش در شلمچه و در عمليات كربلا‌ي پنج شهيد شده‌اند. آن‌جا بود كه احساس كردم خاك شلمچه دارد با او حرف مي‌زند. مريم صداي خوبي داشت. با هم رفتيم گوشه‌اي نشستيم و او شروع كرد به خواندن زيارت عاشورا. انگار توي يك عالم ديگري بودم كه وجود خارجي ندارد. يك لحظه احساس كردم كه شهدا دور ما جمع شده‌اند و زيارت عاشورا مي‌خوانند. آن‌جا بود كه حالم خيلي منقلب شد. به حدي كه از هوش رفتم و با آمبولا‌نس به بيمارستان در خرمشهر منتقل شدم.





نيمه‌هاي شب بود كه سرمم تمام شد و به اردوگاه كاروان برگشتم. بعد از اذان صبح مسؤول كاروان گفت: امروز دوباره به شلمچه مي‌رويم. خيلي عجيب بود. ديشب آن‌جا بوديم. ولي ايشان گفت قرار است آقاي خامنه‌اي بيايد شلمچه و قرار بود نماز عيد قربان به امامت ايشان خوانده شود. از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدم. به همه چيز رسيده بودم: شهدا، جنوب، شلمچه، شهيد علمدار و حالا‌ آقا. ساعت 9 صبح بود كه راهي شلمچه شديم.آن‌جا بود كه مزه انتظار را فهميدم. فهميدم كه انتظار چقدر سخت است و شيرين. بهترين و بدترين لحظه‌هاي عمرم بود؛ بدتر از اين لحاظ كه هر لحظه‌اش برايم يك سال مي‌گذشت و شيريني از اين لحاظ كه اميد داشتم پس از اين انتظار، يار را از نزديك مي‌بينم. ساعت حدود5/11 بود كه آقاآمد، چه خبر شد شلمچه! همه بي‌اختيار گريه مي‌كردند. باورم نمي‌شد كه چشمانم دارد ايشان را مي‌بيند. با ديدن آقا تمام تشويش و نگراني كه در دل داشتم به آرامش تبديل شد. هنگامي كه سخنراني مي‌كردند، چشمانم به لبانش و سيماي نوراني‌اش دوخته بود. هنگامي كه خواست برود، دوباره همه غم‌هاي عالم بر جانم نشست. آقا داشت مي‌رفت و دل‌هاي ما را هم با خود مي‌برد...خلا‌صه پس از اين‌كه از جنوب برگشتم، تمام شك‌هايم تبديل به يقين شد. آن موقع بود كه از مريم خواستم طريقهِ اسلا‌م آوردن را به من ياد بدهد. او هم خيلي خوشحال شد. بعد از اين‌كه شهادتين را گفتم يك حال ديگري داشتم. احساس مي‌كردم مثل مريم و دوستانش شده‌ام.


مجله فكه، شماره نوزدهم و بيستم، دي و بهمن 1379


نوشته شده توسط : برادرت حسن

نظرات ديگران [ نظر]


+ تولد دوباره يك وبلاگ

يكشنبه 19 اسفند 1386 ساعت 4:0 صبح

بسم الله الحکيم
هر چيزي يه روزي به وجود مياد ولي ميگن هيچي از بين نمي ره يا تبديل به چيز ديگري ميشه يا اثر و نتيجش باقي مي مونه ، مثلا همين وبلاگهايي که مي سازيم ، ما با ساختن اين وبلاگها احتمالا اثرات مثبت يا منفي  روي اذهان عمومي مي ذاريم که شايد هيچ وقت پاک نشه پس با حذف يه وبلاگ اون وبلاگ به معناي حقيقي از بين نمي ره بلکه اثرات مثبت يا منفيش در اذهان باقي مي مونه
 اين  وبلاگها  هم مي تونه برامون باقيات الصالحاتي باشه و  هم مي تونه زمينه ي سقوط ما رو فراهم کنه پس وبلاگهاتون رو جدي بگيريد و مواظب باشيد که چي مي نويسيد ، به اون کساني هم که هنوز به اين عرصه وارد نشند توصيه مي کنم قبلش خوب فکراشون رو بکنند و با ديد باز پا تو اين ميدون بذارند .

يک سال نوشتم و نوشتم به اين اميد که بتونم آدمها رو به جايگاه واقعيشون نزديک کنم و امروز تولد دوباره  اين وبلاگه ،
آري تولد دوباره  وبلاگ ، تصميم گرفتم تغييراتي در چارچوب اين وبلاگ بدم ، از اين به بعد  ان شاءالله به مسائل ديگري به غير از مسائل خواهرانم نيز  مي پردازم ،
معضل اصلي،نشناختن هويت و منزلت حقيقي ماست كه شبهه‏ها،مشكلات و دردسرها رو به وجود آورده؛تو آيات و روايات ما هم به  همين موضوع مهم تصريح شده و اصلا  اين مشكل و بحران ،جهانيه ، اين تغيير،حركتيه براي رويش و تكامل وبلاگ كه همه ي انسانها رو اعم از زن و مرد دربر مي‏گيره .
دوباره مي نويسم به اين اميد که کمک کنم تا خودم و همه آدمها به جايگاه واقعيشون نزديک بشن .



درد شکفتن حديث يافتن و رفتن است

يافتن استعدادهاي انسان
و رفتن به سوي جايگاه واقعي او
درد شکفتن روايت ساختن خويش است
و آمادگي براي دريافت يک مقام
مقامي که فقط در خور اوست و نه کس ديگري
درد شکفتن آغاز يک حرکت است
از خود تا او
اويي که مبدا شروع ما بوده
عجيب است
حرکت به سوي کسي که هم آغاز است و هم انجام
حرکتي از جنس بازگشت
و البته نه از سنخ به عقب رفتن
بل از نوع رجوع به اصل و ريشه
و از گونه قرار گرفتن قطره اي در آغوش دريا

و آنگاه که اين سير تمام شود
تو قطره اي هستي با صفات دريا

و با قدرت دريا
 وبا وسعت و عظمت او

إن الي ربک الرجعي
...........................


نوشته شده توسط : برادرت حسن

نظرات ديگران [ نظر]