هرکه در راه خدا با کسي برادري کند، خداوند در بهشت، او را به چنان منزلت والايي برمي کشد که با ديگر اعمالش بدان دست نمي يابد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

نوشته شده توسط:   برادرت حسن  

+ من ژاکلينم نه زهرا
جمعه 24 اسفند 1386  6:5 صبح




بسم الله الحکيم
همان‌ زمان هم که مسيحي بودم، نسبت به شهدا ارادت خاصي داشتم... .


اواخرسال 77 بود که براي سفر به جنوب ثبت نام مي‌کردند. مريم خيلي اصرار کرد که همراه آن‌ها به منطقه جنگي بروم. به پدر و مادر نگفتم که سفر زيارتي است. گفتم که يک سفر سياحتي از طرف مدرسه است. ولي آن‌ها مخالفت کردند. دو روز با آن‌ها قهر کردم و لب به غذا نزدم. ضعف بدني شديدي پيدا کرده بودم. روز 28 اسفند ماه ساعت3 نصف شب بود که يادم افتاد خوب است دعاي توسل بخوانم. کتاب دعايي را که داشتم باز کردم و شروع کردم به خواندن. هرچه که بيش‌تر در دعا غرق مي‌شدم احساس مي‌کردم حالم دارد عوض مي‌شود. نمي‌دانم در کدام قسمت از دعا بود که خوابم برد. در خواب ديدم که در بياباني برهوت ايستاده‌ام. دم غروب بود. مردي به طرفم آمد و رو به من گفت: زهرا بيا... بيا... مي‌خواهم چيزي نشانت بدهم. با تعجب گفتم: آقا! ببخشيد... من زهرا نيستم... اسم من ژاکلينه... ولي گوشش بدهکار نبود و مدام مرا زهرا خطاب مي‌کرد. ديدم چاره‌اي نيست. راه افتادم دنبالش. در نقطه‌اي از زمين چاله‌اي بود که اشاره کرد به آن داخل شوم. گفتم که اين چاله کوچک است. ولي او گفت دستم را بر زمين بگذارم. سر مي‌خورم و مي‌روم پايين. به خودم جرا‡ت دادم و اين‌کا را کردم. آن پايين جاي خيلي عجيبي بود. يک سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد که از عکس شهدا نور آبي رنگ مي‌تراويد. آخر آن‌ها هم يک عکس از آقا - آقا سيدعلي خامنه‌اي مولا‌ و سرورم - بود. به عکس‌ها که نگاه مي‌کردم احساس مي‌کردم دارند با من حرف مي‌زنند ولي من چيزي نمي‌فهميدم، تا اين‌که رسيدم به عکس آقا. آقا هم شروع کرد به حرف زدن. اين جمله را خوب يادم هست که گفت: شهدا يک سوزي داشتند که همين سوزشان آن‌هارا به مقام شهادت رساند. مثل شهيد جهانآرا، همت، باکري و علمدار و... همين که آقا اسم شهيد علمدار را آورد، پرسيدم که او کيست؟ چون اسم آن شهدا را شنيده بودم ولي اسم علمدار به گوشم نخورده بود، آقا نگاهي انداخت و گفت: علمدار هماني است که نزد تو بود، هماني که ضمانت تو را کرد که بتواني به جنوب بيايي. به يکباره از خواب پريدم. خيلي آشفته بودم. نمي‌دانستم چه کار کنم. هنگام صبحانه، به پدرم گفتم که فقط به اين شرط صبحانه مي‌خورم که بگذاري بروم جنوب. او هم گفت به اين شرط مي‌گذارم بروي که بار اول و آخرت باشد. خيلي خوشحال شدم، پدرم را خوب مي‌شناسم، او کسي نبود که به اين سادگي چنين اجازه‌اي بدهد. ساعت 10 صبح بود که به مريم زنگ زدم و اين مژده را به او هم دادم که خيلي خوشحال شد. هنگامي که خواستيم براي سفر ثبت نام کنيم، با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفي کردم. اول فروردين سال 78 بود که بعد از نماز مغرب و عشا همراه بچه‌هاي بسيجي عازم جنوب شديم. در آن کاروان کسي نمي‌دانست که من مسيحي هستم جز مريم. در راه به خوابي که ديده بودم، خيلي فکر کردم. از بچه‌ها درباره شهيد علمدار پرسيدم، ولي کسي چيز زيادي از او نمي‌دانست. وقتي اتوبوس‌ها به حرم امام خميني(ره) رسيدند، از نوارفروشي که آن‌جا بود سراغ نوار شهيد علمدار را گرفتم که داشت. هرچه بيش‌تر نوار شهيد سيد مجتبي علمدار را گوش مي‌دادم بيش‌تر متوجه مي‌شدم آقا چي مي‌گفت. در طي ده روز سفري که به جنوب داشتيم، تازه فهميدم که اسلا‌م چه دين شيريني است. چقدر قشنگ است. وقتي بچه‌ها نماز جماعت مي‌خواندند من يک کناري مي‌نشستم، زانوهايم را بغل مي‌گرفتم و گريه مي‌کردم. گريه به حال بد خودم، به اين‌که آن‌ها آدم بودند و من هم آدم. ولي با آنها زمين تا آسمان فرق داشتم. به شلمچه که رسيديم خيلي با صفا بود. مريم خواهر سه تا شهيد بود. دوتا از برادرهايش در شلمچه و در عمليات کربلا‌ي پنج شهيد شده‌اند. آن‌جا بود که احساس کردم خاک شلمچه دارد با او حرف مي‌زند. مريم صداي خوبي داشت. با هم رفتيم گوشه‌اي نشستيم و او شروع کرد به خواندن زيارت عاشورا. انگار توي يک عالم ديگري بودم که وجود خارجي ندارد. يک لحظه احساس کردم که شهدا دور ما جمع شده‌اند و زيارت عاشورا مي‌خوانند. آن‌جا بود که حالم خيلي منقلب شد. به حدي که از هوش رفتم و با آمبولا‌نس به بيمارستان در خرمشهر منتقل شدم.





نيمه‌هاي شب بود که سرمم تمام شد و به اردوگاه کاروان برگشتم. بعد از اذان صبح مسؤول کاروان گفت: امروز دوباره به شلمچه مي‌رويم. خيلي عجيب بود. ديشب آن‌جا بوديم. ولي ايشان گفت قرار است آقاي خامنه‌اي بيايد شلمچه و قرار بود نماز عيد قربان به امامت ايشان خوانده شود. از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدم. به همه چيز رسيده بودم: شهدا، جنوب، شلمچه، شهيد علمدار و حالا‌ آقا. ساعت 9 صبح بود که راهي شلمچه شديم.آن‌جا بود که مزه انتظار را فهميدم. فهميدم که انتظار چقدر سخت است و شيرين. بهترين و بدترين لحظه‌هاي عمرم بود؛ بدتر از اين لحاظ که هر لحظه‌اش برايم يک سال مي‌گذشت و شيريني از اين لحاظ که اميد داشتم پس از اين انتظار، يار را از نزديک مي‌بينم. ساعت حدود5/11 بود که آقاآمد، چه خبر شد شلمچه! همه بي‌اختيار گريه مي‌کردند. باورم نمي‌شد که چشمانم دارد ايشان را مي‌بيند. با ديدن آقا تمام تشويش و نگراني که در دل داشتم به آرامش تبديل شد. هنگامي که سخنراني مي‌کردند، چشمانم به لبانش و سيماي نوراني‌اش دوخته بود. هنگامي که خواست برود، دوباره همه غم‌هاي عالم بر جانم نشست. آقا داشت مي‌رفت و دل‌هاي ما را هم با خود مي‌برد...خلا‌صه پس از اين‌که از جنوب برگشتم، تمام شک‌هايم تبديل به يقين شد. آن موقع بود که از مريم خواستم طريقهِ اسلا‌م آوردن را به من ياد بدهد. او هم خيلي خوشحال شد. بعد از اين‌که شهادتين را گفتم يک حال ديگري داشتم. احساس مي‌کردم مثل مريم و دوستانش شده‌ام.


مجله فکه، شماره نوزدهم و بيستم، دي و بهمن 1379


گدازه های دل تو()


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/4/1387- 9:54 ع] بهره از مهريه عمر
[24/3/1387- 2:19 ع] نکنه خوابم ببره!
[16/3/1387- 7:47 ع] فاطمه،هويت من و تو
[18/2/1387- 12:27 ع] دستور العملي براي تقسيم زمان
[30/1/1387- 5:37 ع] معامله با زمان!
[17/1/1387- 5:40 ص] دنيا کجاست ؟
[24/12/1386- 6:5 ص] من ژاکلينم نه زهرا
[19/12/1386- 4:0 ص] تولد دوباره يک وبلاگ
[آرشيو شده ها]

پنجشنبه 31 مرداد 1387

کل:   16501   بازديد

امروز:   0   بازديد

ديروز:   28   بازديد

فهرست

[خـانه]

[ RSS ]

[شناسنامه]

[پست الکترونيــک]

[ورود به بخش مديريت]

پيوندهاي روزانه

عرفان [27]
اخلاق [26]
پايگاه اطلاع رساني آيت الله بهجت [41]
معرفت نفس [173]
فاطمه شناسي [158]
مقالات حجاب [117]
بپرس و جواب بگير(پرسمان) [138]
بانک پرسش و پاسخ [282]
مقالات زنانه [230]
همسر شايسته [189]
داستانهايي از حجاب [143]
دانشنامه موضوعي قرآن [146]
آراستگي و زندگي [86]
پرس و جو [138]
روابط دختر و پسر [305]
[آرشيو(20)]

آشنايي با من

درد شکفتن (ياد آوري عظمت من و تو )
برادرت حسن[44]
درد شکفتن حديث يافتن و رفتن است، يافتن استعدادهاي انسان ، و رفتن به سوي جايگاه واقعي او، درد شکفتن روايت ساختن خويش است و آمادگي براي دريافت يک مقام مقامي که فقط در خور اوست و نه کس ديگري درد شکفتن آغاز يک حرکت است، و آنگاه که اين سير تمام شود تو قطره اي هستي با صفات دريا و با قدرت دريا وبا وسعت و عظمت او، ان الي ربک الرجعي

لوگوي خودم

درد شکفتن (ياد آوري عظمت من و تو )

دوستان هم دردم

مثل ستاره...
خلوت من
شب مهتابي
بهترين آرزو هايم تقديم تو باد.
يادداشت هاي يک روحاني
دوست ندارمت دگر چه ايهام لطيفي است !
وبلاگ گروهي فصل انتظار
وبلاگ رسمي کتايون کدخدايان
يعسوب
گفتني ها
ساحل نشين اشک
کلک بهار
تمهيدات
آداب الطلاب
فطرس
شهرعشق
به دادم برس
سير بي سولک
عاشقانه مي گويم
عــــشقـــــولـــــک
زورخانه باباعلي
گل دختر
Ghasedak
روزگار رهايي
بچه درس خون
ياران
آقاشير
ايحسب الانسان ان يترک سدي
شيلو عج الله
شهيد سيد محمد شريفي
سروش دل
کـيـمـيـاي سـعـادت
پياده تا عرش
ماهيِ اسير
ليلي
آموزش هاي مخصوص نظامي - نيروهاي ويژه
راهنما
آيينه شب
پاتوق جوانان
راديوي نسل برتر
گفتگوي دوستانه
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...
موجيم که آسودگي ما عدم ماست
خط بارون
دست خط ...
مذهب
دوستانه و صميمانه
« يا مهدي ادرکني »
بي سرزمين تر از باد
***پاييز طلائي***
عاشق دلباخته
دم مسيحائي
سلام آقا
پرستوي مهاجر
مادرانه
ايران اسلام (برادرم محمد علي)
وبلاگ ايران اسلام
دختر باباش
گــــل يا پوچ؟!
معبر
سلام شهدا
به دنبال خويشتن ِخويش
آغاز راه
.:: رويش ::.
گاه به گاه
خداي که به ما لبخند ميزند
عاشقانه
عمره دانشجويي 86
کتايون کدخدايان
صميمانه ها
دختر رَز
گل نرگس...مهدي فاطمه
سيب سرخ
پرپرواز2
تک ستاره
در هواي دوست
دل نوشته های بهاری
عطش
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
لــعل سـلـسـبيــل ( دل نوشته هاي يک هاجر )
کاش که اين فاصله را کم کني...
بزم شبانه
نسيم ياد معبود در کويرستان جان
مسيح انديمشک
پرنسس کوچولو و ارزوهاي شيشه اي
بسم الله ارحم الرحيم

زنان در جهان
بهارستان
دختري در راه آفتاب
عشق يعني انتظار منتظر
همسفر عشق
يلدا
توکاي شهر خاموش
جلوه معشوق
خودت va خودم
حقوق زن
فقط خدا رو عشقه
کوثر
*...بگو به آن که،دل از بار غم گران دارد...*
چهارديواري
قلم رنجه
تلاش معکوس
پنجره
شايد اين جمعه بيايد شايد
ميکده
معبود من..
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
السَلامُ عَليکَ يا ابا عَبدِ الله الحُسَين (ع)
دختران
من و زندگي
عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوي !
پرسش مهر 8
پرستوي مهاجر
دو دختر شهيد
زير چتر خورشيد
مزار بي نشان
دوستداران حقيقت
عروسک تنها و دلتنگ!!
بازي بزرگان
نيلوفرآبي
سيب
باباي دوست داشتني
تار نگاشت هاي آنتي فمينيستي ؟!
*براي آنها که دوستشان دارم*
بهلول عاقل
در اوج تنهايي
ترنم
ريحانه النبي ماهشهر
با او مي شود ...............
اخبار ، حوادث ايران و جهان ، خلاصه همه چيز هست !!
مهربان
حافظ غم دل باکه بگويم که در اين دورجز جام نشايد که بود محرم رازم
قصه ي راه رفتن هاي يک راهي
گل يا پوچ ؟
دخترونه
وبلاگي براي شيريني هاي زندگي
حديث عشق
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي
بال شکسته
خدایا ! خیلی دوستت دارم
فرزند روح الله سرباز سيد علي
سکوت يعني.....بلندترين فريادي که بايد مي زدي و نزدي!
موعود شايسته
آموزش عربي
کوچولوهاي جنگ
هر کجا باشم آسمون مال منه
کلبه خلوت
سلام بچه ها
انعکاس دل
دلسرا
رزسفيد
گل سرخ
درددلهاي دخترتنها
قا صدک نقـــره اي
آلاله ها
درد دل با امام زمان
حکايتهاي شيرين
احساس سبز
روز نوشت يک پري
پريوش
جلوه گه يار
مليکا
ريحانه
پاسبان *حرم دل* شده ام شب همه شب
فقط به خاطر تو
چنگ دل!
ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست
عقيدتي ، سياسي پايگاه بسيج حضرت صاحب الزمان عليه السلام
معراجي شبانه
براي دل خودم مي نويسم
سين مثل سلام
ياس شکسته

آرشيو

دختري شبيه خدا
خوشبختي، تو دستان خودته
خواهرم ! تقصير خودته اگه ....
خواهرم ! چه فکري داري
دختر و کمبود محبت در خانه
جواب دختر آمريکايي به مينرا
خواهرم ! نقش تو چيست ؟
حجاب يعني مرگ ؟؟؟
شهري که يک دختر داشت
آبجي کوچيکه جسور يا شجاع ؟
داداش حسن و آبجي در يک سنگر
فاطمه نمي تواند الگو باشد ؟؟
راه و راز فاطمه شدن
راه و راز فاطمه شدن (2)
گرما ، چادر ، سرمه
ماه فرياد آرزوهايم ( رجب ) آمد
دختر و نيش زنبور
پسر حيوونه يا دختر ؟؟
عفت دختر ، متلک پسر
دختري شبيه خدا (2)
خواهرم همه رو با هم ببين
سادگي و زيبايي
چه کنم دخترم عقده اي نشه ؟
دست سوخته سعيده
درس هدفه يا زندگي
برداشت غلط
چند تا نکته ي قابل توجه
زندگي عاشقانه
خواهرم و شناخت قبل از ازدواج
شناخت خود ، مقدم بر شناخت همسر آينده
برداشتي نو از شناهت همسر آينده
چرا ازدواج رو مشکل کرديم ؟
راز يک فريب
مشکل کجاست ؟
مي توني هنرمند باشي
تنظيم روابط آري ، سرکوب نه

اشتراک

نام:

ايميل:

 

طراح قالب

www.parsiblog.com