بسم الله الحکيم همان زمان هم که مسيحي بودم، نسبت به شهدا ارادت خاصي داشتم... .
اواخرسال 77 بود که براي سفر به جنوب ثبت نام ميکردند. مريم خيلي اصرار کرد که همراه آنها به منطقه جنگي بروم. به پدر و مادر نگفتم که سفر زيارتي است. گفتم که يک سفر سياحتي از طرف مدرسه است. ولي آنها مخالفت کردند. دو روز با آنها قهر کردم و لب به غذا نزدم. ضعف بدني شديدي پيدا کرده بودم. روز 28 اسفند ماه ساعت3 نصف شب بود که يادم افتاد خوب است دعاي توسل بخوانم. کتاب دعايي را که داشتم باز کردم و شروع کردم به خواندن. هرچه که بيشتر در دعا غرق ميشدم احساس ميکردم حالم دارد عوض ميشود. نميدانم در کدام قسمت از دعا بود که خوابم برد. در خواب ديدم که در بياباني برهوت ايستادهام. دم غروب بود. مردي به طرفم آمد و رو به من گفت: زهرا بيا... بيا... ميخواهم چيزي نشانت بدهم. با تعجب گفتم: آقا! ببخشيد... من زهرا نيستم... اسم من ژاکلينه... ولي گوشش بدهکار نبود و مدام مرا زهرا خطاب ميکرد. ديدم چارهاي نيست. راه افتادم دنبالش. در نقطهاي از زمين چالهاي بود که اشاره کرد به آن داخل شوم. گفتم که اين چاله کوچک است. ولي او گفت دستم را بر زمين بگذارم. سر ميخورم و ميروم پايين. به خودم جرا‡ت دادم و اينکا را کردم. آن پايين جاي خيلي عجيبي بود. يک سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد که از عکس شهدا نور آبي رنگ ميتراويد. آخر آنها هم يک عکس از آقا - آقا سيدعلي خامنهاي مولا و سرورم - بود. به عکسها که نگاه ميکردم احساس ميکردم دارند با من حرف ميزنند ولي من چيزي نميفهميدم، تا اينکه رسيدم به عکس آقا. آقا هم شروع کرد به حرف زدن. اين جمله را خوب يادم هست که گفت: شهدا يک سوزي داشتند که همين سوزشان آنهارا به مقام شهادت رساند. مثل شهيد جهانآرا، همت، باکري و علمدار و... همين که آقا اسم شهيد علمدار را آورد، پرسيدم که او کيست؟ چون اسم آن شهدا را شنيده بودم ولي اسم علمدار به گوشم نخورده بود، آقا نگاهي انداخت و گفت: علمدار هماني است که نزد تو بود، هماني که ضمانت تو را کرد که بتواني به جنوب بيايي. به يکباره از خواب پريدم. خيلي آشفته بودم. نميدانستم چه کار کنم. هنگام صبحانه، به پدرم گفتم که فقط به اين شرط صبحانه ميخورم که بگذاري بروم جنوب. او هم گفت به اين شرط ميگذارم بروي که بار اول و آخرت باشد. خيلي خوشحال شدم، پدرم را خوب ميشناسم، او کسي نبود که به اين سادگي چنين اجازهاي بدهد. ساعت 10 صبح بود که به مريم زنگ زدم و اين مژده را به او هم دادم که خيلي خوشحال شد. هنگامي که خواستيم براي سفر ثبت نام کنيم، با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفي کردم. اول فروردين سال 78 بود که بعد از نماز مغرب و عشا همراه بچههاي بسيجي عازم جنوب شديم. در آن کاروان کسي نميدانست که من مسيحي هستم جز مريم. در راه به خوابي که ديده بودم، خيلي فکر کردم. از بچهها درباره شهيد علمدار پرسيدم، ولي کسي چيز زيادي از او نميدانست. وقتي اتوبوسها به حرم امام خميني(ره) رسيدند، از نوارفروشي که آنجا بود سراغ نوار شهيد علمدار را گرفتم که داشت. هرچه بيشتر نوار شهيد سيد مجتبي علمدار را گوش ميدادم بيشتر متوجه ميشدم آقا چي ميگفت. در طي ده روز سفري که به جنوب داشتيم، تازه فهميدم که اسلام چه دين شيريني است. چقدر قشنگ است. وقتي بچهها نماز جماعت ميخواندند من يک کناري مينشستم، زانوهايم را بغل ميگرفتم و گريه ميکردم. گريه به حال بد خودم، به اينکه آنها آدم بودند و من هم آدم. ولي با آنها زمين تا آسمان فرق داشتم. به شلمچه که رسيديم خيلي با صفا بود. مريم خواهر سه تا شهيد بود. دوتا از برادرهايش در شلمچه و در عمليات کربلاي پنج شهيد شدهاند. آنجا بود که احساس کردم خاک شلمچه دارد با او حرف ميزند. مريم صداي خوبي داشت. با هم رفتيم گوشهاي نشستيم و او شروع کرد به خواندن زيارت عاشورا. انگار توي يک عالم ديگري بودم که وجود خارجي ندارد. يک لحظه احساس کردم که شهدا دور ما جمع شدهاند و زيارت عاشورا ميخوانند. آنجا بود که حالم خيلي منقلب شد. به حدي که از هوش رفتم و با آمبولانس به بيمارستان در خرمشهر منتقل شدم.

نيمههاي شب بود که سرمم تمام شد و به اردوگاه کاروان برگشتم. بعد از اذان صبح مسؤول کاروان گفت: امروز دوباره به شلمچه ميرويم. خيلي عجيب بود. ديشب آنجا بوديم. ولي ايشان گفت قرار است آقاي خامنهاي بيايد شلمچه و قرار بود نماز عيد قربان به امامت ايشان خوانده شود. از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدم. به همه چيز رسيده بودم: شهدا، جنوب، شلمچه، شهيد علمدار و حالا آقا. ساعت 9 صبح بود که راهي شلمچه شديم.آنجا بود که مزه انتظار را فهميدم. فهميدم که انتظار چقدر سخت است و شيرين. بهترين و بدترين لحظههاي عمرم بود؛ بدتر از اين لحاظ که هر لحظهاش برايم يک سال ميگذشت و شيريني از اين لحاظ که اميد داشتم پس از اين انتظار، يار را از نزديک ميبينم. ساعت حدود5/11 بود که آقاآمد، چه خبر شد شلمچه! همه بياختيار گريه ميکردند. باورم نميشد که چشمانم دارد ايشان را ميبيند. با ديدن آقا تمام تشويش و نگراني که در دل داشتم به آرامش تبديل شد. هنگامي که سخنراني ميکردند، چشمانم به لبانش و سيماي نورانياش دوخته بود. هنگامي که خواست برود، دوباره همه غمهاي عالم بر جانم نشست. آقا داشت ميرفت و دلهاي ما را هم با خود ميبرد...خلاصه پس از اينکه از جنوب برگشتم، تمام شکهايم تبديل به يقين شد. آن موقع بود که از مريم خواستم طريقهِ اسلام آوردن را به من ياد بدهد. او هم خيلي خوشحال شد. بعد از اينکه شهادتين را گفتم يک حال ديگري داشتم. احساس ميکردم مثل مريم و دوستانش شدهام.
مجله فکه، شماره نوزدهم و بيستم، دي و بهمن 1379 |